یک
روزی باید باشد که آسمان را ابرهای پفکی بگیرد،
که پروانههای خشک شده پرواز کنند به همه طرف،
که گلهای دامن من پراکنده شوند توی هوا،
که خدا
دستهایش را باز کند، زمین را بغل کند و قول بدهد دیگر هیچ بچهای هیچ جای دنیا
نشیند توی صف شیمی درمانی
پ.ن: برای تو، برای چشمهایت، برای سر کچلت، برای پروانههای
چسبی روی سرمت که انقدر دوستشان داری،
و برای آن روزی که موهایت بلند شود، عین پیچک
بپیچد توی راهروها، از پنجرهها برود بیرون و همینطور کش بیاید روی زمین و تو
همینطور ذوق کنی برایشان...