جایی هست آخر یک فیلم ترسناک مزخرفی ( اسمش را یادم نیست اما شبیه سری ارهها، یک سری آدم را میاندازند به جان هم و قانون این است که تا یک ساعت مشخصی فقط باید یک نفر زنده مانده باشد، وگرنه همه کشته میشوند) که تنها آدم زنده مانده قرار میشود رستگار شود؛ از تنها در موجود خارج شود یعنی. بارو بندیلش را برمیدارد، خوشحال و با عجله در را باز میکند. بعد یک لحظه همه چیز متوقف میشود انگار؛ داخل اتاق پر است از آدمهایی که با کولهپشتیهایشان نشستهاند روی زمین و به هم نگاه میکنند. اتاق بسته است، راه به جای دیگری ندارد.
یک جور تاسف باری این صحنه از دو سال پیش همچنان کابوس من است.