از
توی راهرو قدم میزنم. چراغهای سقف، یکی روشن، یکی خاموش، یکی
روشن، یکی خاموش. پنجره باز است. اینجا که همهاش آسمان است رویای من بوده. اینجا
که از پشت تپه صدای زنگوله میآید، اینجا که باد پنجره را میکوبد...صورتم یخ میکند.
موهایم را خیلی وقت است انقدر کوتاه کردم که با هیچ بادی تکان نمیخورد. وسایلم را
آرام جمع میکنم. انقدر که هیچ کس نیست، حتی نفسهایم اکو دارند. دم، بازدم، دم،
باز دم. راستی آخر آلیس در سرزمین عجایب به کجا رسید؟ تشت را میگذارم زیر شیر آب
داغ. خودم را توی آینه دستشویی نگاه میکنم؛ دنیا میخندد. دنیا هرچقدر بیشتر فکر میکند کمتر حرف میزند و بیشتر میخندد. در بالکن را باز میکنم. ششششششش، تشت آب را میریزم
توی بالکن. خاک ها را میشوید. بوی خاک بلند میشود. آخر هر رویایی بیدار شدن است. ششششششش یک تشت آب
دیگر. خداحافظ خرگوش سفید من.
همیشه اعتماد از روی انتخاب نیست، گاهی از روی اجبار است. و فرق است بین اعتماد از روی اجبار و اعتماد از روی اختیار. در اولی خطر غافلگیری حذف میشود، در دومی خطر خریت اضافه میشود.
دم در ساختمان که داشتیم خداحافظی می کردیم، گفت "همان سلامی که کردید تمام روزم را ساخته،
شکل سلام کردنتان انقدر جالب و با نشاط و عجیب است که از ذهنم نمی رود".
خوشحال شدم؟ خیلی بیشتر از این حرفا. تو فکر کن توی این دنیای پر از آدم های غم پرست که جماعتی را به غم پرستی تشویق می کنند بتوانی به این سادگی آدم ها را خوشحال کنی. به خودم می بالم؟ کاملا. اعتماد به نفس اگر ده تا خط داشته باشد، من الان از خط یازدهمش رد شدم! یک نفر من را بگیرد تا مثل این بادکنک های هیدروژی نچسبیدم به ابرها
یک کوه درس دارم اما نشستم پای دوخت و دوز. در واقع گذاشتم خانوم هایده بخواند و یاد کارهای نکرده ام افتادم که یکیش همین دوخت و دوز بود. دکمه ی پالتوم را محکم کردم، مقنعه ام را
درست کردم، گردالوی پشمالوی شالم را دوختم،... یکی دیگرش هم مثلا میتواند آپ کردن پستهایی باشد که همینجوری ماندهاند توی یک فایل ورد.
آب را گذاشتم جوش بیاید. جوش که آمد، لیوان چایم را که گذاشتم روی میز، بعد پستها را به ترتیب میگذارم. ترکیب تنهایی و شب تعطیل و خانوم هایده همین یک بار استثنائا حال جالبی دارد.بیسکوییت کِرِم قوه و چای را البته اضافه کنید به این ترکیب. خب، برویم سراغ آب جوش.
آدمی هستم که برای سی و چهار ثانیه (از ثانیه شانزده تا پنجاه) از یک قطعهی یک دقیقه و چهل و پنج ثانیهای از یک آهنگساز گمنام، کل اینترنت را زیر و رو کردم و یک آلبوم کامل را خریدم. آن هم نه به این راحتی، به هزار واسطه و مکافات! دقیقا به هزار واسطه و مکافات!
لذت عجیبی دارد برایم این آلبوم . از زحمتی که برای پیدا کردنش کشیدم بگذریم، تم منحصر به فردی دارد قطعاتش. هرچند غمگینم میکند اما به شکل بینهایتواری دوستش دارم ، لطفا با توجه و با حوصله گوش کنید!
باد نیاورده را هم باد با خودش میبرد. یک چیزهایی که ساختشان ره صد ساله میخواسته طوری یک شبه خراب میشوند که انگاری این صد سال اصلا وجود نداشته. تو بگیر از موقعیتها، از زحمتها، از آدمها، از رابطهها، از دوست داشتنها.اصلا خود آدم را آقا، خود آدم را یک روز باد میبرد الباقی بماند...
یک روزی، یک لحظهای جلوی آینه به خودت نگاه میکنی و یک صدایی توی سرت میگوید یادم بخیر. و بعدش فکر میکنی به اینکه چقدر موهایت بلند شده و گوشهی ناخنت چرا شکسته و...
پای آدمها که وسط میآید، اعتماد محض معادل خریت محض است. هیچ
وقت نمیشود پیشبینی کرد که یک آدم قابلیت چه کارهایی را ممکن است داشته باشد. همه چیز بحث شرایط است.
حالت تهوع داشتم. نازی گفت که حتما حاملهام. من؟ خندیدم. بعد که آمدم بیرون گفتم نکند واقعا حاملهام؟ بعد هی فکر کردم چه خاکی بر سرم کنم. بروم تست بدهم. بعد اگر مثبت بود چه کار کنم؟ بروم یک جایی که بلد باشند بچه را ناپدید کنند؟ از کجا پیدا کنم اصلا؟ بعد که پیدا
کردم نکند بلایی سرم بیاورند؟ اینها که قانون بالای سرشان هست باید با سلام و
صلوات بروی پیششان چه برسد به آنهایی که نیست. نکند بمیرم؟ نکند یک مریضیای بگیرم؟ نکند بچه دردش بیاید اصلا؟ نکند غصه بخورد؟ بعد هی فکر کردم به دستهایش. به پاهایش. به دهنش که یک شکلی میشود...؟ هان انگار دارد می خندد. بعد هی فکر میکنم به خودم که دارم از این جوراب کوچکها پایش میکنم. بعد هی لبخندم بزرگ میشود تا زیر
چشمم بسکه ذوق میکنم. به جهنم، نگهش میدارم. رفتنم از ایران را جلو میندازم. بعد حالا اسمش؟ آخ از اسمش پدرسوخته. اگر دختر شد دریا یا آسمان. اگر پسر شد دانوش یا... دانوش! دختر شود بهتر است. میشود کلی دامن و لباس صورتی تنش کرد، کلی موهایش را بافت و... هرچند پسر هم شود خوب است، حداقل از خطر "لوس"ی دور میشود. برایش از این آدم آهنی گندهها میگیرم که ماشین میشوند، عین ترنسفورمرز. بعد مادر و پسر با هم بازی میکنیم توی حیاط . یک عالمه هم شکلات میگیریم با هم میخوریم موقع بازی. تازه حتما لُپ هم دارد اگر شبیه من شود. اگر شبیه پدرش هم بشود که چه بهتر چون... شبیه پدرش چطور بشود؟ من که کار خطرناک خاصی نکردم جدیدا. مگر اینکه روح مریم عذرا
حلولی چیزی کرده باشم در من که البته چون با ذرهبین هم که بگردی دیگر نشانهای از
مذهب در من پیدا نمیکنی پس فرض نامحتملیست. پس حامله نیستم؟ پس حامله نیستم. اسباببازیهای که خریدم برای پسرم ناپدید میشوند دانه دانه. جورابهای کوچک برمیگردند پشت ویترین مغازه. پسرم برمیگردد توی دلم، کوچک میشود، کوچک میشود و... دیگر
نیست. دیگر نیست؟ پسرم دیگر نیست؟ من میمانم و خیابان و این همه آدمی که همینطور میروند و میآیند و دلم که برای پسرش تنگ شده.
بلنديهاي بادگير (اميلي برونته) را پانزده سالم بود که خواندم. اولين تجربهی من از يک رمان تلخ که البته بعدترها هميشه تلخترين هم ماند. آنقدر رنجي که توي تک تک کلمههاي داستان است از همان ابتدا تا انتها عذابآور و واقعيست که هنوز بعد از 9سال قلبم ميگيرد فکرش را که ميکنم. هيچ وقت هيچ نوشتهي ديگري نخواندم که نويسنده براي نشان دادن عذاب و دردي که آدمها براي هم ميسازند نصف اين رمان موفق شده باشد. اثرش به مراتب بدتر هم شد وقتی که زندگینامهی امیلی برونته را شنیدم. گاهی پر رنگتر از یک شاهکار ادبی، کشف شخصیت و زندگی آدم پشت اثر است که حتی گمانش را نمیبری.
چند وقت پيش سريال دو قسمتياي را که شبکه پي.بي.اس براي برنامهي مسترپيسز از روي اين رمان ساخته بود میديدم (به نظرم بهترين نسخهايست که از روي اين رمان ساختهاند؛ چه از نظر وفاداري به متن، چه از
نظر ساختار، چه از نظر موسيقي متن). خيلي از قسمتهاي داستان از يادم رفته بود، ولي دردآورترينها را آنقدر به وضوح يادم بود که انگار همين حالا کتاب را تمام کردهام و نه 9 سال پيش. درد و ترس پر رنگتر از يک حدي که باشد آدم براي همهي عمرش انگار حملشان ميکند بي آنکه بفهمد؛ از يک رمان بگير تا يک تصوير تا آدمهاي خيلي واقعي. ميچسبند به آدم، عين خالکوبياي که خواسته و ناخواسته اثرش ميماند همه عمر.
یک هنرآموز خوش ذوقی این را گذاشته بود توی سیستم آموزشگاه. هی ریپیت میشد، هی من کش میآمدم، هی از روز میزدم بیرون، هی از زندگی میزدم بیرون،مینشستم یک جای خیلی بلندی که نمیدانم کجاست و هی ابرها را فوت میکردم .
یک طور آبی رنگیست؛ مثل دراز کشیدن زیر آفتاب بهار فرض کن.
ریتم آرامی دارد، برای خودش همینطور میرود جلو بی هیچ اتفاق خاصی…
پ.ن: موسیقی فیلم دربارهی الی را یادتان هست؟ از آلبومی انتخاب شده بود به نام "نغمههای ویولنسل برای سکوت"، اولین آلبوم خانوم آندره باور. این تِرَک هشتم همان آلبوم است.
بدیاش این است که هیچ وقت نمیدانی کِی آخرین بار است.
تو بگو بنبست خوشبختی اصلا؛ کلمهی پر رنگش بنبست است نه خوشبختی. گیر افتادن آدم را روانی میکند. گیر
افتادن یک جور بدی آدم را روانی میکند. عین نوشابهای میشود که درش را باز نکنی و هی تکانش دهی، هی تکانش دهی، هی تکانش دهی...